|
يك دلار و هشتاد و هفت سنت. همهاش همين بود ـ و شصت سنت آن هم سكههاي يك سنتي بود؛ سكههايي كه طي مدت درازي يك سنت و دو سنت درنتيجه چانه زدن با بقال و سبزيفروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سكههايي كه با تحمل حرفهاي كنايهآميز فروشندهها و تهمتهاي آنها به خست و دنائت و پولپرستي جمع شده بود و او همه اين تلخيها را به خود هموار كرده بود به اميد آنكه بتواند در پايان سال مبلغ مختصري براي خود پسانداز كند. |
|
او از هفتهها پيش متوجه نزديك شدن كريسمس شده بود و روزهاي متوالي با خود فكر كرده بود كه چه چيز براي جيمز محبوبش بخرد، چيزي كه درعين مناسب بودن، ارزش شأن و مقام شوهرش را داشته باشد، درحالي كه اكنون محصول ماهها رنج خود را بيش از يك دلار و هشتاد و هفت سنت نمييافت. بياختيار مقابل آيينه زردي كه بين دو پنجره قرار گرفته بود آمد و نگاهي به آن انداخت. چهرهاي ظريف و زيبا ديد كه در آن دو چشم درخشان ميدرخشيد و هالهاي از گيسوان طلايي گردش فرو ريخته بود. چند لحظه متفكر و مغموم به آن نگاه كرد. |
|
ببين محبوبم، فردا عيد كريسمس است و من نميتوانستم ببينم كه صبح عيد، چيزي به تو عيدي ندهم. چون وضع ماليمان خوب نيست و تو خودت هم خوب ميداني، به همين دليل موهايم را فروختم تا بتوانم چيزي برايت بخرم. حالا اميدوارم تو از موي كوتاه من بدت نيايد. اگر اينطور دوست نداري، ناراحت نشو؛ ميداني كه زود در خواهد آمد. خيلي زود... موهاي من زود بلند ميشود... من چارهاي جز اين كار نداشتم. ويليام سيدني پورتر: این قصه ، سرگذشت دو تن از افراد همين جامعه بشري است كه گرانبهاترين و گراميترين چيزهای خود را از دست دادند تا براي دیگری هدیه ای تهيه كنند. شايد تا به امروز از ميان كساني كه در شب عيد براي عزيزان خود هديه تهيه كردهاند، هيچيك ماجرايي غمانگيزتر و هيجانآورتر از اين دو نداشت ـ و گرچه هديههايشان جز غمي دردناك بر قلبشان باقي نگذاشت، با وجود اين، ارمغانشان مناسبترين و بجاترين هديهها بود، هديههايي كه مظهر عالي وفاداري و از خودگذشتگي به شمار ميآمد. |


