|
يكي بود، يكي نبود. |
|
|
وقتي از در وارد مي شدن، كلوخ پشت در، گفت:«- به منم شيره ميدين؟» |
|
|
زن گفت:«اي واي! اي واي!» و رفت كه از اجاق آتيش ورداره بلكه بتونه چراغو روشن كنه، كه يه مرتبه مرغه از بالاي اجاق بال و پري زد و چشماي زنه پر خاك و خاكستر شد. كوزه كه ديگه حالا شكمشو پر شيره كرده بود و غلتون غلتون داشت مي رفت، دم در كه رسيد كلوخ پشت در گفت:«كو سهم ما؟» |

