تبليغاتX
قصه - قصه‌ي " شاهزاده خانمى روى نخود"
روزى روزگارى در زمان هاى قديم شاهزاده جوانى به همراه پدر و مادرش يعنى پادشاه و ملكه در قصر باشكوهى زندگى مى كرد. شاهزاده تصميم گرفته بود كه با دخترى ازدواج كنه ولى اون دختر فقط مى تونست يك شاهزاده خانم واقعى باشه، بنابراين تمام دنيارو به دنبال يك شاهزاده خانم واقعى زير ورو كرد، در طول سفر، شاهزاده خانم هاى زيادى رو ديد اما مشكل بزرگى وجود داشت، از كجا مى تونست مطمئن بشه كه اونها واقعى اند؟ بالاخره مأيوس و نااميد به خونه برگشت. يك روز عصر ناگهان، ابر سياهى تمام آسمان رو پوشاند و باد شديدى شروع به وزيدن كرد و طوفان  ترسناكى سرگرفت كه صداى رعد و برقش تمام ساختمان قصر رو به لرزه انداخت همه ساكنين قصر حسابى ترسيده بودند و در همين زمان ناگهان صداى تق تقى شنيده شد، انگار كسى در مى زد، همه از ترس گوشه اى قايم شده بودند، بالاخره پادشاه كه از همه شجاع تر بود تصميم گرفت بره در رو باز كنه، همين كه در رو باز كرد با صحنه عجيبى رو به رو شد، شاهزاده خانم زيبايى با لباس هاى خيس زير باد و بارون ايستاده بود كه به محض ورود به قصر ادعا كرد كه يك شاهزاده خانم واقعيه و راه طولانى رو تا اينجا اومده تا با شاهزاده ملاقات كنه، دختر با چنين سر و وضع ولباس خيس واقعاَ مى تونست شاهزاده باشه؟ ناگهان فكرى به ذهن ملكه رسيد و با خودش گفت: «به زودى معلوم ميشه» و بدون اينكه حرفى بزنه سريعاً به سمت اتاق خواب رفت و تشك تخت رو برداشت و كف تخت يك دونه نخود گذاشت و بعد ۲۰ تا تشك پر نرم روى اون نخود قرار داد و ۲۰ تا لحاف خيلى نرم از جنس پر قو هم روى اونها انداخت.
و با خودش گفت: «اين هم از تختى كه شاهزاده خانم قراره شب روى اون بخوابه» صبح روز بعد ملكه به سراغ شاهزاده خانم رفت و پرسيد: «تونستيد شب رو راحت بخوابيد؟» شاهزاده خانم در حالى كه خيلى ناراحت به نظر مى رسيد جواب داد: «اوه، نه! حتى يك لحظه هم نتونستم پلك روى هم بگذارم. وحشتناك بود، خدا مى دونه چى زير تختم گذاشته بودند، خيلى سفت و ناراحت كننده بود. »ملكه با شنيدن اين حرف با خوشحالى به همسر و پسرش خبر داد كه شاهزاده خانم واقعى رو پيدا كرده، چون فقط يك شاهزاده واقعى مى تونه اينقدر ظريف و حساس باشه كه سفتى يك نخود رو از زير ۲۰ تا لحاف و ۲۰ تا تشك احساس كنه. بدين ترتيب شاهزاده قصه ما با همسر دلخواهش ازدواج كرد و آنها سال هاى سال با خوبى و خوشى در كنار هم زندگى كردند

از: هانس كريستين آندرسن

 

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 16:30 |