|
هيولا (ماکسیم گورکی) روز گرم و ساكتي است. دنيا خاموش و آرام است: چشم آبي آسمان با مردمك آتشين خورشيدش با مهرباني به زمين مي نگرد. دريا مانند ورقه اي از فلز آبي و صاف است. قايقهاي ماهيگيري رنگارنگ چنان ساكت ايستاده اند كه گوئي به نيمدايره خليج جوش خورده اند كه مانند آسمان چشم را خيره مي كند. يك مرغ دريائي مي برد و بالهايش را تنبلانه به هم مي زند. در سطح آب مرغ ديگري ظاهر مي شود كه سفيدتر و زيباتر از مرغ هواست. |
|
روزها گذشت اما سرعظيم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغيير نيافت. فقط بيان حرص سيري ناپذير لبخندش مشخص شد و دهانش را دو رديف دندان تيزو كج پر كرد. پنجولهاي كوتاهتر جلوي ياد گرفت كه چطور تكه هاي نان را بگيرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد. |

