تبليغاتX
قصه - برتا خيکي
Gunter Grass          حالا ديگه مي‌خوام بگم چرا پسراي اين‌جا، فقط چون اسم من برتاس و آب زير پوستمه، يه همچين اسمي رو من گذاشته بودن. اون موقع‌ها توي خونه‌هاي سازماني زندگي مي‌کرديم. خونه‌ها مال کارخونه‌اي بود که يه قدم با ما فاصله داشت. واسه همين دايم دود غليظي دم دماغ‌مون بود. اما تا مي‌اومدم فحش بدم که آخه چرا تا ملافه‌ها رو روبند پهن مي‌کنم فوري دوباره سياه مي‌شن، يا آخه چرا بچه‌ها بايد يه بند سرفه کنن، پدرم مي‌گفت:«ول کن برتا! کسي که تو کروپ(1) کار مي‌کنه بايد بتونه فوري بره سرکار.»
          تا همين يکي ـ دو سال پيش اين‌طوري زندگي مي‌کرديم، جامون تنگ بود که بود! چون مجبور شديم اتاق کوچيکة پشت خونه رو که بغل طويلة خرگوش‌ها بود بديم به دوتا پسر عزب که پانسيون‌شون کرده بوديم، حالا براي ماشين کاموابافيم که خودم با هزار خون جيگر و نخوري کردن به چنگ آورده بودم ديگه جا نداشتم. اما کوبس(2) عزيزم هميشه بهم مي‌گفت:«عيب نداره برتا. بارون که رو سرمون نمياد.»
          تو ريخته‌گري کاري مي‌کرد. اون‌جا لولة توپ مي‌ريختن. تمام قسمت‌هاشو، آخه چند سال که بيش‌تر به جنگ نمونده بود. کار زياد بود. اون‌جا يه‌ چيزي ريخته‌گري مي‌شد که کلة همه رو پر از باد غرور کرده بود، چون هنوز هيچ‌جاي دنيا يه هم‌چنين چيز نتراشيده نخراشيده‌اي درست نکرده بودن. چون تو شهرک ما خيلي‌ها تو ريخته‌گري کار مي‌کردن ـ حتي دو تا مستاجر ما ـ هميشه دربارة اين چيز گنده حرف زده مي‌شد. تازه قرار بود محرمانه‌ هم باشه! اما مگه تموم مي‌شد؟ شنيده بودم شکل هونگه؛ لولة بي‌خاصيت‌اش ـ مي‌گفتن ـ درست چهل و دو سانت قطر داره. اما اين لوله چند دفعه موقع «ريخته‌گري» خراب شد. از اينم که بگذريم اصلاً خود کار خيلي طول مي‌کشيد، اما پدرم مي‌گفت:«اگه از من بپرسي مي‌گم تا وقتي که جنگ واقعاً شروع بشه اين کار هم واقعاً تمومه. يا شايد ـ اين «کروپ»ي که من مي‌شناسم ـ اين نره‌غول رو به تزار روسيه بندازه.»
          اما چند سال بعدش، وقتي جنگ واقعاً شروع شد، نفروختنش، به جاش از دوردور پاريس رو گلوله بارون کردن. همه‌جا به اين توپ مي‌گفتن:«برتا خيکي». حتي جاهايي که هيچ‌کس منو نمي‌شناخت. اول همه ريخته‌گرهايي که تو خونه‌هاي سازماني بودن اين اسم رو از خودشون درآوردن، آخه من اون‌جا ـ راستش ـ از همه چاق‌تر بودم. اصلاً از اين که اسمم همه‌جا سر زبونا افتاده بود خوشم نمي‌اومد، با اين که کوبس عزيزم دل‌داريم مي‌داد:«بابا شوخي مي‌کنن!» خلاصه با اين که زندگي ما از طريق همين آت و آشغال‌هاي کروپ تأمين مي‌شد، هيچ‌وقت از اين توپ خوشم نيومد. زندگي‌يي که ـ اگه از من بپرسين پر بدک هم نبود. حتي غاز و مرغ هم تو خونه‌هاي سازماني ولو بود. کم‌تر خونه‌اي بود که تو طويله‌اش يه خوک نباشه. و تازه، بهار که مي‌شد همه خرگوش داشتن...
          جنگ که شد، برتا خيکي‌شون تو زرد از آب دراومد. هر دفعه که گلوله‌ها، دوباره، به اين طرف و اون طرف هدف مي‌خورد، فرانسويا غش‌غش مي‌خنديد. آخ! شوهرم که اين يارو ـ «لودن دورف»(3) ـ آخرين روزهاي جنگ با فراخوان افراد مسن پاش رو توي جنگ باز کرد و حالا ديگه پا نداره (واسه همين ديگه نمي‌تونيم تو خونة سازماني باشيم و يه لونة سگ کرايه کرده‌يم و داريم از يه ذره پس اندازمون زندگي مي‌کنيم) هميشه به من مي‌گه:«بي‌خيال برتا! از من بپرسي هنوز يه پرده گوشت جا داري. براي همة ما اين مهمه که تو سالم باشي.»

داستانی از گونتر گراس

 

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 17:31 |