تبليغاتX
قصه

روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند. 
سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند.  
روزي از روزها, وقتي رفت دامش را جمع كند, ديد پرنده طلايي قشنگي افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توي توبره اش كه يك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «اي مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بيا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 7 خرداد1388 و ساعت 17:15 |

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم كرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 7 خرداد1388 و ساعت 16:34 |