تبليغاتX
قصه

كله‌كدو گفت شرط ميبندم نمي‌تواني اين قصه را بنويسي و وسط‌هاي قصه گريه‌ات نگيرد. من گفتم شرط مي‌بندم تو نمي‌تواني اين قصه را بشنوي و آخر سر نخندي. من شرطم را باختم. مثل هميشه. كله‌كدو اما، شرطش را برد. مثل هميشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 3:47 |

يكي بود، يكي نبود.
يه كوزه ئي بود. يه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شيره دزدي.
رفت و رفت و رفت... تا تو راه رسيد به يه كژدم.
كژدم ازش پرسيد:«- كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- زهرمار و كوزه، درد و كوزه... بگو آقا كوزه!»
كژدم گفت:«آقا كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- شيره دزدي!»
كژدم گفت:«- منم مي بري؟»
كوزه گفت:«- بيا بريم.» و با همديگه راه افتادن.
يك كمي كه رفتن، رسيدن به يه سوزن جوالدوز.
جوالدوز گفت:«- كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- زهرمار و كوزه، درد و كوزه... بگو آقا كوزه!»

بعد كه جوالدوز اين جور گفت و جوابشو شنيد، اونم راه افتاد و همراشون رفت. كمي كه رفتند، رسيدند به يه كلاغ و بعدم به يه مرغ و، همه با هم راه افتادن به طرف خونه ئي كه قرار بود برن شيره دزدي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 14:2 |