روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننه پير داشت.
كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟»
پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.»
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت
17:31 |

