تبليغاتX
قصه

روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننه پير داشت. 

كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟» 

پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 17:31 |

نويسنده عزيز و محترم وبلاگ اس ام اس در آخرين كامنت خود از من خواسته بودند كه يك قصه جديد بگم . به وبلاگشون كه سر زدم ديدم يكي از قشنگ ترين قصه‌هاي كوتاه را خود ايشان اونجا نوشته است . ديدم چه قصه‌اي اينجا نقل كنم زيباتر  از آن :

 ۳ تیر /عباس آباد

۳تیر هم آمد و رفت

به همین سادگی

به همین سادگی برای من و او ؛ نه برای همه

ساده و زیبا از نظر ما ؛ساده و زشت از نظر شما

                    ای آدما ...

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 18:13 |