تبليغاتX
قصه

پلنگ چون  به بركه رسيد, بهر نوشيدن، سر از عرش پايين آورد كه ناگه چيزي چشمش را ربود . نوري بديد كه چون آذرخش بر خودي خودش اوفتاد و آنرا بسوخت و از خود بيخود, مبهوت آن نقش در بركه شد. دست دراز كرد تا لمسش كند كه نقش در ميان موجها به تلاطم افتاد. غم تمام وجود پلنگ را فرا گرفت گفت با خود : واي با آن همه زيبايي چه كردم....
با نااميدي سر بر آسمان برد تا ندامت از چنين غفلتي را فرياد زند و از خداي براي آمرزش گناهش ياري جويد كه همه دنيا برايش متوقف شد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 19:35 |
 

روزى روزگارى در زمان هاى قديم شاهزاده جوانى به همراه پدر و مادرش يعنى پادشاه و ملكه در قصر باشكوهى زندگى مى كرد. شاهزاده تصميم گرفته بود كه با دخترى ازدواج كنه ولى اون دختر فقط مى تونست يك شاهزاده خانم واقعى باشه، بنابراين تمام دنيارو به دنبال يك شاهزاده خانم واقعى زير ورو كرد ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 16:30 |