حالا ديگه ميخوام بگم چرا پسراي اينجا، فقط چون اسم من برتاس و آب زير پوستمه، يه همچين اسمي رو من گذاشته بودن. اون موقعها توي خونههاي سازماني زندگي ميکرديم. خونهها مال کارخونهاي بود که يه قدم با ما فاصله داشت. واسه همين دايم دود غليظي دم دماغمون بود. اما تا مياومدم فحش بدم که آخه چرا تا ملافهها رو روبند پهن ميکنم فوري دوباره سياه ميشن، يا آخه چرا بچهها بايد يه بند سرفه کنن، پدرم ميگفت:«ول کن برتا! کسي که تو کروپ(1) کار ميکنه بايد بتونه فوري بره سرکار.»
تا همين يکي ـ دو سال پيش اينطوري زندگي ميکرديم، جامون تنگ بود که بود! چون مجبور شديم اتاق کوچيکة پشت خونه رو که بغل طويلة خرگوشها بود بديم به دوتا پسر عزب که پانسيونشون کرده بوديم، حالا براي ماشين کاموابافيم که خودم با هزار خون جيگر و نخوري کردن به چنگ آورده بودم ديگه جا نداشتم.
ادامه مطلب
