تبليغاتX
قصه

روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند. 
سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند.  
روزي از روزها, وقتي رفت دامش را جمع كند, ديد پرنده طلايي قشنگي افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توي توبره اش كه يك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «اي مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بيا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 7 خرداد1388 و ساعت 17:15 |

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم كرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 7 خرداد1388 و ساعت 16:34 |

يك دلار و هشتاد و هفت سنت. همه‌اش همين بود ـ و شصت سنت آن هم سكه‌هاي يك سنتي بود؛ سكه‌هايي كه طي مدت درازي يك سنت و دو سنت درنتيجه چانه زدن با بقال و سبزي‌فروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سكه‌هايي كه با تحمل حرف‌‌هاي كنايه‌آميز فروشنده‌ها و تهمت‌هاي آنها به خست و دنائت و پول‌پرستي جمع شده بود و او همه اين تلخي‌ها را به خود هموار كرده بود به اميد آنكه بتواند در پايان سال مبلغ مختصري براي خود پس‌انداز كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 17:47 |

كله‌كدو گفت شرط ميبندم نمي‌تواني اين قصه را بنويسي و وسط‌هاي قصه گريه‌ات نگيرد. من گفتم شرط مي‌بندم تو نمي‌تواني اين قصه را بشنوي و آخر سر نخندي. من شرطم را باختم. مثل هميشه. كله‌كدو اما، شرطش را برد. مثل هميشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 3:47 |

يكي بود، يكي نبود.
يه كوزه ئي بود. يه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شيره دزدي.
رفت و رفت و رفت... تا تو راه رسيد به يه كژدم.
كژدم ازش پرسيد:«- كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- زهرمار و كوزه، درد و كوزه... بگو آقا كوزه!»
كژدم گفت:«آقا كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- شيره دزدي!»
كژدم گفت:«- منم مي بري؟»
كوزه گفت:«- بيا بريم.» و با همديگه راه افتادن.
يك كمي كه رفتن، رسيدن به يه سوزن جوالدوز.
جوالدوز گفت:«- كوزه، كجا؟»
كوزه گفت:«- زهرمار و كوزه، درد و كوزه... بگو آقا كوزه!»

بعد كه جوالدوز اين جور گفت و جوابشو شنيد، اونم راه افتاد و همراشون رفت. كمي كه رفتند، رسيدند به يه كلاغ و بعدم به يه مرغ و، همه با هم راه افتادن به طرف خونه ئي كه قرار بود برن شيره دزدي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 14:2 |

روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننه پير داشت. 

كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟» 

پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 17:31 |

نويسنده عزيز و محترم وبلاگ اس ام اس در آخرين كامنت خود از من خواسته بودند كه يك قصه جديد بگم . به وبلاگشون كه سر زدم ديدم يكي از قشنگ ترين قصه‌هاي كوتاه را خود ايشان اونجا نوشته است . ديدم چه قصه‌اي اينجا نقل كنم زيباتر  از آن :

 ۳ تیر /عباس آباد

۳تیر هم آمد و رفت

به همین سادگی

به همین سادگی برای من و او ؛ نه برای همه

ساده و زیبا از نظر ما ؛ساده و زشت از نظر شما

                    ای آدما ...

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 18:13 |

بازيگر نقش يانگوم درگذشت

ادامه مطلب را اينجا بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 21:54 |

«وقتي بيدار شد، دايناسور هنوز آنجا بود»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 17:9 |
چیزهایی که دانستن "قصه"‌ آنها برای ما  از نان شب هم واجبتر است!

 

1) اجتماعی:

کی عاشق کی شده؟

کی مراسم می گیرن؟

مهریه­اش چقدر بود؟

جهیزیه اش چیا بود؟

حامله است؟

چی زائیده؟

 

2) هنری:

کی با کی  نسبت داره؟

کی چقدر می گیره؟

کی قراره با کی ازدواج کنه؟

کی با کی به هم زده؟

 

3) اداری:

کی چقدر می گیره

کی قراره مدیر بشه؟

کی با مدیر نسبت داره؟

کی با مدیر به هم زده؟

کی قراره ازدواج کنه ؟

 

۴) مراسم عروسی:

کی چی پوشیده؟

کی چی خریده؟

کی چی مالیده؟

کی با چی آمده؟

کی بخاطر کی نیومده؟

 

۵)بعد از مراسم:

کی چی پوشیده بود؟

کی چی آورده بود؟

کی چرا نیومده بود؟

کی بدون دعوت آمده بود؟

کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!

 

 

۶) ترکیبی:

کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟

کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟

کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟

کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟

کی با کی کجا بوده که چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

 

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 10:41 |

 

در زمانهاي قديم فلقراط پسر اقوس بر جزيره كوچك شامس حكومت مي كرد. اين پادشاه فرمانروايي خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمين خود شوق بسيار داشت. او در آن جا بتي بر پا كرد كه يونانيان او را مظهر ازدواج و نماينده زنان مي شمردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 15:42 |

پلنگ چون  به بركه رسيد, بهر نوشيدن، سر از عرش پايين آورد كه ناگه چيزي چشمش را ربود . نوري بديد كه چون آذرخش بر خودي خودش اوفتاد و آنرا بسوخت و از خود بيخود, مبهوت آن نقش در بركه شد. دست دراز كرد تا لمسش كند كه نقش در ميان موجها به تلاطم افتاد. غم تمام وجود پلنگ را فرا گرفت گفت با خود : واي با آن همه زيبايي چه كردم....
با نااميدي سر بر آسمان برد تا ندامت از چنين غفلتي را فرياد زند و از خداي براي آمرزش گناهش ياري جويد كه همه دنيا برايش متوقف شد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 19:35 |
 

روزى روزگارى در زمان هاى قديم شاهزاده جوانى به همراه پدر و مادرش يعنى پادشاه و ملكه در قصر باشكوهى زندگى مى كرد. شاهزاده تصميم گرفته بود كه با دخترى ازدواج كنه ولى اون دختر فقط مى تونست يك شاهزاده خانم واقعى باشه، بنابراين تمام دنيارو به دنبال يك شاهزاده خانم واقعى زير ورو كرد ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 16:30 |

روز گرم و ساكتي است. دنيا خاموش و آرام است: چشم آبي آسمان با مردمك آتشين خورشيدش با مهرباني به زمين مي نگرد. دريا مانند ورقه اي از فلز آبي و صاف است. قايقهاي ماهيگيري رنگارنگ چنان ساكت ايستاده اند كه گوئي به نيمدايره خليج جوش خورده اند كه مانند آسمان چشم را خيره مي كند. يك مرغ دريائي مي برد و بالهايش را تنبلانه به هم مي زند. در سطح آب مرغ ديگري ظاهر مي شود كه سفيدتر و زيباتر از مرغ هواست ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 12:1 |
 مرحوم شيخ مفيد، صدوق ، كلينى و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم ، به نقل از شخصى به نام حسن فرزند فضل بن زيد - از اهالى يمن - حكايت كند:
رزوى پدرم نامه اى با دست خطّ خودش براى حضرت حجّة بن الحسن ، امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف نوشت و حضرت جواب آن را براى پدرم فرستاده ، من نيز به دنبال آن نامه اى براى حضرت نوشتم و جوابش برايم آمد.
سپس پدرم نامه اى ديگر توسطّ يكى از دانشمندان نوشت و براى حضرت فرستاد؛ ولى جواب اين نامه نيامد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 20:46 |

روزی روزگاری مردي بود كه همه به او مي گفتند علي بهانه گير.

علي بهانه گير، يازده تا زن داشت كه هر كدام را به يك بهانه اي زده بود ناقص كرده بود؛ طوري كه وقتي زن ها مي خواستند بروند حمام, پول و پله اي مي دادند به حمامي و حمام را قوروق مي كردند كه پيش اين و آن خجالت نكشند.

از قضا يك روز كه زن هاي علي بهانه گير مي خواستند بروند حمام , دختر ترشيده اي رفت تو حمام قايم شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 19:46 |

Personage-Character Characterization
شخصيت ، تيپ ، چهرمان يا همان نمونه نوعي بحثي است كه امروزه در داستان به آن زياد پرداخته مي شود .اين بحث اولين با ر در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مطرح شد.در همه جاي دنيا افراد مثل هم هستندو در خيلي از خصوصيات مشتركند.
همه ما در طول زندگي در حال نقش بازي كردن هستيم و در هر مكاني يك جور برخورد مي كنيم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 19:27 |
يكي بود؛ يكي نبود. در روزگار قديم پادشاهي بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نياز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.روزي از روزها, پادشاه در آينه نگاه كرد وديد ريشش سفيد شده. از غصه آه كشيد و آينه را محكم زد زمين. در اين موقع درويشي آمد تو. گفت «قبلة عالم به سلامت! چرا افسرده حالي؟»

پادشاه گفت «اي درويش! چرا افسرده حال نباشم. ريشم سفيد شده, ولي هنوز صاحب فرزند نشده ام.»درويش سيبي از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف اين را خودت بخور و نصف ديگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسري به دنيا مي آورد كه بايد شش ماه در بغل نگهش داريد و او را زمين نگذاريد وگرنه رويش را ديگر نمي بينيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 2 فروردین1386 و ساعت 18:5 |
در گيري و كشمكش ، حادثه هاي متعد د و پر هيجان ،بكر بودن و تازگي ،صميميت و شيريني حوادث، طنز و عمق كه هر يك به تنهايي ويا دو يا چند عامل با هم ، مي توانند باعث ايجاد كشش در يك داستان شوند .

در مجموع تا كنون شش نوع در گيري در داستان و نمايشنامه و فيلمنامه ، شناخته و دسته بندي شده است :

1- در گيري انسان با انسان « بر سر مسائل عقيد تي ، مادي ، يا رقابت بر سر تصاحب عنوان، شخص يا چيزي»
2- در گيري انساني با يك جامعه يا گروهي از انسانها « بر سر مسائل عقيدتي ، مادي، اجتماعي و ...»
3- در گيري انسان با طبيعت « براي حفظ جان يا رسيدن به چيزي يا جايي »
4-در گيري انسان با خود « وجدان ،نفس اماره ،
5- در گيري انسان با خدايان و ديگر عوامل موهوم يا واقعي فرا طبيعي « نوعي سركشي و طغيان براي رهايي از سلطةجابرانه آنان، در جهت به دست آوردن آزادي فردي و به دست گيري سرنوشت خويش ، رقا بت با آنان »
6-درگيري دو ملت ،دو جامعه يا دو گروه از انسانها با يكديگر.

بعضي از داستانها ممكن است دو يا چند در گيري را با هم در خود داشته باشند .

+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 18:35 |
داناي كل مطلق: در اين نوع بيان نويسنده از ديد يك شخص مطلع و آگاه از همه چيز و همه كس صحبت ميكندودر وا قع مثل شبه خداست .هيچ نكته اي از درون و بيرون قهرمانان يا مكانهاي وقوع حوادث بر او پوشيده نيست . تقريبا همه داستانهاي قديمي با اين شيوه بيان شده اند . به كار بردن ضمير سوم شخص براي همه قهرمانان داستان
از ويژگيهاي اين زاويه ديد است . در اين شيوه بيان نويسنده خود جزء شخصيتهاي داستان نيست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 26 بهمن1385 و ساعت 21:41 |

«ناقهرمان» يا مقابل قهرمان قديم که مي‌توانست اعمال قهرماني انجام دهد، بي‌پروا، قوي، دلاور و با تدبير بود. اندکي ترديد هست که چنين قهرماناني جز در بعضي رومانس‌ها و رمان‌هاي کوتاه رومانتيک و نازل، در آثار داستاني ديگري کمابيش وجود مي‌داشته‌اند. بااين‌حال نمونه‌هاي زيادي از قهرمانان داستاني وجود دارد که خصايل شريف داشتند و کارهاي نيک و ارزش‌مند مي‌کردند. ضد قهرمان مردي است که بايد شکست بخورد.
         


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 1 فروردین1385 و ساعت 21:6 |

Gunter Grass          حالا ديگه مي‌خوام بگم چرا پسراي اين‌جا، فقط چون اسم من برتاس و آب زير پوستمه، يه همچين اسمي رو من گذاشته بودن. اون موقع‌ها توي خونه‌هاي سازماني زندگي مي‌کرديم. خونه‌ها مال کارخونه‌اي بود که يه قدم با ما فاصله داشت. واسه همين دايم دود غليظي دم دماغ‌مون بود. اما تا مي‌اومدم فحش بدم که آخه چرا تا ملافه‌ها رو روبند پهن مي‌کنم فوري دوباره سياه مي‌شن، يا آخه چرا بچه‌ها بايد يه بند سرفه کنن، پدرم مي‌گفت:«ول کن برتا! کسي که تو کروپ(1) کار مي‌کنه بايد بتونه فوري بره سرکار.»
          تا همين يکي ـ دو سال پيش اين‌طوري زندگي مي‌کرديم، جامون تنگ بود که بود! چون مجبور شديم اتاق کوچيکة پشت خونه رو که بغل طويلة خرگوش‌ها بود بديم به دوتا پسر عزب که پانسيون‌شون کرده بوديم، حالا براي ماشين کاموابافيم که خودم با هزار خون جيگر و نخوري کردن به چنگ آورده بودم ديگه جا نداشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 17:31 |

Aesthetic Distance

جي. اي. کادن -  روابط روان‌شناختي که بين خواننده (يا بيننده) و اثر هنري وجود دارد. اين اصطلاح، رويکرد و حالت شخص را نسبت به اثر هنري، بي‌توجه به اين که اثر براي وي جالب است يا نه، توضيح مي‌دهد. خواننده ممکن است از يک شعر، مثلاً به دلايل دروني، خوشش نيايد، اما اين امر به واکنش بيروني وي لطمه نمي‌زند. خواننده يا منتقد بايستي در وهلة اول با اثر مورد نظر، مرتبط و درگير و در عين حال فارغ از آن باشد. اثر هنري با ما «فاصله» دارد، تا تفاهم زيباشناختي ايجاد کند و با واقعيت اشتباه نشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت 20:46 |

كسي كه مي خواهد قصه نويس خوبي شود حتما بايد از همان دوران كودكي قصه بخواند و خيلي زياد هم بخواند. اما اين تاكيد نبايد كسي را به اشتباه بيندازد كه مطالعه چنين شخصي تنها بايد به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نويس انسان و زندگي است. انسان يك موجود چند بعدي است و در مسير زندگي خود با كل هستي در ارتباط بده و بستان متقابل است.
پس نويسنده براي طرح درست ودقيق و كامل انسان در قصه هايش مجبور است به شناختي كامل از هستي، جهان، طبيعت، خود و ساير موجودات دست پيدا كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در دوشنبه 17 بهمن1384 و ساعت 17:32 |

يكي بود؛ يكي نبود؛ توي اين بود و نبود دختر كوچولويي بود به اسم مهرناز كه مادرش مرده بود و چون نمي توانست خوب به كار و بار خانه برسد, پدرش زن ديگري گرفته بود.یك سال گذشت. زن باباي مهرناز دختري به دنيا آورد و اسمش را گذاشت فرحناز. فرحناز كمي كه بزرگ شد, معلوم شد به خوشگلي مهرناز نيست. زن بابا حسوديش شد و بناي ناسازگاري با او را گذاشت و هر روز براي اذيت و آزارش بهانة تازه اي پيدا مي كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 22:47 |

 

رويارويي conflict

رويارويي در قصه و نمايشنامه و فيلم به تضاد و درگيري دو نيرو يا دو شخصيت اطلاق مي‌شود . رويارويي ممكن است در درون يك شخصيت جريان داشته باشد ، مثل تضاد دروني مكبث كه از يك سو براي دانكن حرمت قائل است و از سوي ديگر آرزوي كشتن او را در دل مي‌پروراند


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 14:23 |

يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.                    

بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 13:8 |

استفان كينگ سلطان رمان ها و فيلم هاي ترسناك در رمان جديد خود "تلفن همراه" نفرت و ترس عمومي از اين دستگاه مدرن را دستمايه نوشتن قرار داده است.
اين رمان كه از هفته گذشته به بازار كتاب آمريكا آمده است، داستان ترسناك پالس خطرناكي در سيستم تلفن همراه است كه در لحظه اي مشخص به طور همزمان به تمام افرادي كه در حال مكالمه با تلفن همراه خود هستند حمله كرده و آنها را به قاتلان ديوانه اي تبديل مي كند.
آنها تمام اطرافيان خود را مي كشند و تنها كساني كه تلفن همراه ندارند، زنده مي مانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 16:55 |
  "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این "قصهء عاشقانه" من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانش نامه هایی در آمده ام که طی این سال ها سه تُنی از آن ها را خمیر کرده ام. سبویی هستم که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود."  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 0:24 |
 جوانی به نام هنری یانگ  با بازی اسلیتر به خاطر دزدیدن پنج پوند به زندان می افته . اونهم آلکاتراز. خواهرش رو هم به یه پرورشگاه میفرستن. هنری هم بعد از مدتی توی زندان بودن با چند نفر دیگه دست به فرار میزنه اما اونا گیر می افتن و همدستش لو میده که این نقشه هنری بود . اونجاست که رییس زندان با بازی گری اولدمن و با هیباتی که آدم رو یاد نازی ها میندازه وارد قضیه میشه و نتیجه اون سه سال حبس توی گودال(زندان انفرادی) برای هنریه. در حالیکه طبق قوانین ایالتی یه زندانی رو میشه فقط ۱۹ روز تو گودال نگه داشت. تازه قضيه به همینجا ختم نمیشه و رییس زندان حتی قوزک پای اونرو با تیغ میشکافه و برا همیشه لنگش میکنه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید شریف موسوی در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 0:22 |