روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند.
سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند.
روزي از روزها, وقتي رفت دامش را جمع كند, ديد پرنده طلايي قشنگي افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توي توبره اش كه يك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «اي مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بيا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم...
ادامه مطلب






حالا ديگه ميخوام بگم چرا پسراي اينجا، فقط چون اسم من برتاس و آب زير پوستمه، يه همچين اسمي رو من گذاشته بودن. اون موقعها توي خونههاي سازماني زندگي ميکرديم. خونهها مال کارخونهاي بود که يه قدم با ما فاصله داشت. واسه همين دايم دود غليظي دم دماغمون بود. اما تا مياومدم فحش بدم که آخه چرا تا ملافهها رو روبند پهن ميکنم فوري دوباره سياه ميشن، يا آخه چرا بچهها بايد يه بند سرفه کنن، پدرم ميگفت:«ول کن برتا! کسي که تو کروپ(1) کار ميکنه بايد بتونه فوري بره سرکار.»